تبليغاتX
احساسات من

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387


Image and video hosting by TinyPic  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

شب هست و تاریکی

شب هست غم و تنهایی

دل صبورم ،صندوقچه اسرارم ،سنگ صبورم

باز این منم و تو تک و تنها در تاریکی

دلکم باز تویی که سنگ صبورم میشی،تنها تویی که با تنهاییم همراه میشی

تویی،که باغمم غمگین میشی ،با شادیم شاد میشی

Image and video hosting by TinyPic
نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387


برگ سبزی ، تحفه درویش
*اگر می خواهید معنای تازه ای برای زندگی خود بیابید، دقایقی آرام بنشینید و از خود بپرسید: چگونه می توانم به مردم خوبم کمک کنم؟ چه کاری از دست من برای پیشرفت ایران عزیز برمی آید؟

*باید کاری کرد، فرصت کوتاه است و زمان از دست می رود.

*شکست وجود ندارد. فقط نتیجه کار است که گاهی به دل شما نمی نشیند. آن قدر راه را عوض کنید تا به مقصد خود برسید.

*به مشکل هایتان بخندید، تا همیشه موضوعی برای خندیدن داشته باشید.

*همیشه نسبت به مهر و عشق همراهتان سپاسگزار باشید و حرمت آن را حفظ کنید.

*زندگی کابوس نه، که لذّت است. لذّت از دیدار یک درخت، یک نور تابیده شده از سقف آسمان، یک نگاه پرتاب شده به بیرون پنجره.

*دست به عمل بزنید، همین حالا. دقت کنید، همین حالا.


*وارد مسیر فکری جدید شدن خیلی ساده است. به سادگی بالا بردن دست ها و بر هم زدن آن ها و با تمام قوا گفتن: حال من عالیه! به همین سادگی چشم انداز جدیدی را فرا راه ضمیر و جسمتان قرار می دهید.
*خودتان را باور کنید و از خود توقّع بیشتری داشته باشید.
*بزرگ ترین پشتوانه و دلگرمی یک زن یا مرد این است که همسرش حامی او باشد.

*ما بیشتر در مورد کسانی صحبت می کنیم که بیشتر در موردشان فکر می کنیم.

*به چیزهای زیادی در زندگی تان فکر کنید که باید به خاطرشان سپاسگزار باشید.

*لیاقت خود را افزایش دهید. هر کس به اندازه ی ظرفیتی که دارد، از برکات الهی بهره مند می شود.
*به خودت افتخار کن که برای دیگران منشا خیر و برکت هستی.

منبع:

بر گرفته از کتاب 222 پیام موفّقیّت،نوشته ی احمد حلّت

چند سخن از بزرگان
لوگان پيرسال اسميت : در زندگی بايد دو عامل را هدف زندگی قرار داد :
۱- رسيدن به آنچه که می خواهی
۲- لذت بردن از آن
مولير: مانند آسمان بخشنده ومانند زمين افتاده باش ، رمز زندگي همين است

جبران خلیل جبران : به فرزند عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که وی را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن
جبران خلیل جبران : در میان شما هستند کسانی که خواسته اند برای گریز از تنهایی و بیقراری و یکنواختی ، به زیاده گویی و یاوه سرایی روی آورند ، زیرا سکوت تنهایی تصویر روشنی از ذات عریانشان را در برابر چشمانشان می گشاید که با دیدن آن رعشه می گیرند و به گریز پناه می برند.
جبران خلیل جبران : شما دل به یار خود بسپارید ، ولی نه برای نگهداری آن ، زیرا فقط گرمی زندگی است که می تواند دلها را حفظ کند.

هولمز : مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری گام بر می داریم.

فلورانس نایتینگل : انسان بدرستی همان میشود که به آن فکر میکند .

لوئی پاولز : ممکن است مردیکه دائم سؤال می کند ابله به نظر برسد . ولی کسیکه هرگز سؤال نمی کند در تمام عمر ابله باقی می ماند

ارد بزرگ : کسی که کردار شایسته را زیر پا می گذارد توانایی نمی یابد تا پا بر نخستین پله پیروزی بگذارد .
جبران خلیل جبران : گروهی از مردمند که اندکی از ثروت کلان خویش را می بخشند و آرزویی جز شهرت ندارند . این خودخواهی و این شهرت پرستی که به طور ناخودآگاه گرفتارش هستند بخشش آنان را ضایع می سازد
جبران خلیل جبران : آنانی که می بخشند و در عطای خود معنایی برای درد و شکنجه نمی یابند . اینان در جستجوی هیچ نوع نشاطی نیستند و حتی به فکر نشر مناقب و فضایل خود نمی افتند . اینان آنچه را که دارند می بخشند ، مانند گلها و ریحانها که بوی عطرآگین خود را در چمنزارها و جلگه ها پخش می کنند .
خدای بزرگ با دست این افراد سخن می گوید و از میان دیدگان این اشخاص به زمین لبخند می زند.

جبران خلیل جبران : بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد.

زندگانی سیبی است...
یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد فکر کرد که چقدر بدشانس است و آن جا را برای همیشه ترک کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد آن سیب را نقاشی کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد مرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد سیب را با لذت خورد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد توشه ای از علم سیب بر ذهن گذاشت و عصاره ای شفابخش ساخت برای اثبات توانگری خویش در آن چه مردم معجزه ی طب می نامیدند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد گفت: این سیب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگیرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد با تنها رمقی که از فرط گرسنگی در دستانش جاری بود، سیب را در جیب نهاد برای روز مبادا!

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد سفری کرد به دل ذرات نهان سیب تا فلسفه ی جهان را در آگاهی از پیوند ذرات آن بیابد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسیم کند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد گفت: من هم مثل تو از ریشه و خانواده ام وامانده ام و آن یگانه سیب، همدم یک عصرگاه آن مرد تنها شد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد سیب را خاک کرد تا نگاه بدبینانه دیگران طراوت سیب را پژمرده نکند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و او اندیشید که چه دنیای کینه توزی که حتی درخت را به جنگ با آدمی برمی انگیزد و آن درخت را قطع کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد، و آن مرد شعری درباره یک سیب نوشت: زندگی یک سیب است، گاز باید زد با پوست...

 

منبع:مجله ی موفقیت


 


نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387

يك قصه آموزنده!

اين داستان از  مشرق  زمين آمده و موضوعش  اين است  که دو نفر به دنبال کشف حقيقت و معنويت  بودند و اتفاقا  راه شان  يکی بود .نفر اول  در يک روستای  کوچک  بين راه اطراق کرد تا  صبح زود  روز بعد  به  بقيه  سفرش  ، که حدود  پنجاه کيلومتر بود ، ادامه دهد.بين راه به يک  پيرمرد  روشن   ضمير برخورد و از او  درباره معنی زندگی و کائنات  و همه چيز سوال کرد .
پيرمرد با  صبوری  به همه  سوالات  مرد جوان  پاسخ داد.در انتها مرد جوان  از پيرمرد تشکر کرد و در مورد درست  بودن  راهش  به دهکده بعدی  و از  شناخت  احتمالی  او از مردم  آن دهکده پرسيد. پيرمرد به سوال  اول جوان  در مورد   درست بودن  راه پاسخ مثبت داد .اما در مورد  سوال  دوم  درباره مردم آن  دهکده ، از او پرسيد مردم دهکده قبلی که از  آن گذشته ، چه طور بودند .مرد جوان پاسخ داد آنها عالی  بودند ،با آن که فقير بودند ، ولی  از او به گرمی  استقبال کردند و تعارف کردند که شب را در خانه  يکی  از آنها بماند و به او  غذای  مفصل  دادند. 
مرد جوان در مقابل اين همه مهربانی  و بخشندگی شرمنده  شده بود.سپس پيرمرد به او گفت  که من  برايت  يک  خبر خوب دارم .مردم  دهکده بعدی  هم به همان  خوبی  دهکده اول  هستند بنابراين  با خيال راحت  به آن جا برو و لذت ببر.
از طرف  ديگر  در روز  بعد  مرد جوان  دوم  هم به طور اتفاقی  در همان دهکده  ماند  که جوان اول  آن را ترک  گفته بود .صبح روز بعد او هم  همان راه  جوان اول  را به  طرف  دهکده بعدی  ادامه داد. در اواسط راه  جوان دوم  همان پيرمرد را ديد  و همان سوالات  را از او پرسيد و سپس در مورد  راه  دهکده  بعدی  و شناخت  او  از مردم  آن جا پرسيد .پيرمرد  جواب سوال  اولش  را داد  و در ادامه از او پرسيد  که مردم  دهکده قبلی چطور بودند. او گفت  من از آنها  تعجب کردم ، چون رفتار  بسيار  غيردوستانه ای  داشتند .با وجود آن  که من گرسنه  و خسته بودم  آنها  به من محبت نکردند .وقتی از آنها  جايی برای  ماندن  خواستم گفتند جا ندارند و من  ناچار شدم  در کشتزار بخوابم .همچنين  گفتند که غذايی برايم ندارند.لذا آنها  بسيار بيرحم  بودند  و اميدوارم ديگر هرگز  آنها را نبينم.پيرمرد به او گفت  جوان خبر بدی  برايت  دارم .مردم دهکده بعدی  هم دقيقا مثل مردم  دهکده اول  هستند ..بنابراين  سعی کن  از مسافرتت لذت ببری  و درس ات  را ياد بگيری.


نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

جز با دل هیچی را اونجور که باید نمیشه دید

نهاد گوهر روچشم و سر نمبینه

ارزش گل تو عمریه که به پاش صرف کردی

               اما انسانها این حقیقت را فراموش کردن

با تشکر از دوست عزیزم زهرا


نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

اگه از آتيش شعله روبگيرن چي ميمونه
اگه ازمن شعله عشق روبگيرن چي ميمونه
 وقتيکه بودن دل باعث زنده بودنه
 اگه از من اين دل تنگ رو بگيرن چي ميمونه
 دست من ميخواد همش کناردستات بمونه
 اگه از دستاي من گرمي دستات رو بگيرن چي ميمونه
 به اميد ديدن چشمهاي تو ِ چشمم دنيا رو مي بينه
 اگه از چشمهام ِ چشمهاتو بگيرن چي ميمونه
 تن من تشنه بارون نوازش هات شده
 اگه اين بارون نباره از تن من چي ميمونه
 نگو ديره واسه عاشقي و عاشقي کردن
اگه از باقيمونده زندگيمون عشق رو بگيرن چي ميمونه

شاعر مهران طلایی


نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

Image and video hosting by TinyPic

نمی دونم چی می خوام بنویسم در این لحظه احساس میکنم دلتنگم ،دلتنگ دوستانی هستم

که از ته دل دوستشون دارم با اینکه از نزدیک زیارتشون نکرده ام ولی مهرشون به دلم نشسته

مدتی هست که دونفر از دوستان عزیزم هر کدام بنا بر دلایلی خانه مجازی خود را ترک کرده ورفته اند

در این مدت هر وقت که نت میام به وبلاگشون سر میزنم و دیدن جای خالی اونها را می بینم  مرا غمگین میکنه ..

ترسم از اینه که شاهد ترک کردنه بقیه دوستان از خانه مجازیشان باشم .

درسته که هر شروعی پایانی داره وهر آمدنی رفتنی و هر سلامی خدا حافظی ای.........

ولی من دلم میخواد که که دوستانم همیشگی باشند.

جای شما در قلبم به وسعت دریاست با هچ چیز نمی توان پرش کرد


نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

هجرت خورشيد

ازهجرت خورشيدجهان يكسر سوخت
در شام فراق او مه انور سوخت
بر اهل جهان چه آمد از اين هجرت
هر اهل دلي به ماتم دلبر سوخت
از پير و جوان و مرد و زن در ماتم
كودك ز غمش به دامن مادر سوخت
فرياد غم از جهان سراسر برخاست
پرگار زمان ز هجرت محور سوخت
آن مونس جان كشيد دامن زين دار
كانون وفا به دامن اخگر سوخت
هر ديده كه بنگري در اين غم گريان
هرسينه كه بنگري در اين مجمرسوخت
محشر شده گوياكه زمين درغوغاست
جن و ملك و بشر در اين آذر سوخت
بر عالم خاكي چه شد از اين ماتم
در پهنۀ آسمان بسي اختر سوخت
شيون بشنو ز پيروان راهش
امت به عزاي رحلت رهبر سوخت
احرار جهان به ماتمش ناليدند
آزاده در اين عزا به فخر و فر سوخت
ماتم زده بين سراسر عالم را
چون روزنشاط، شد به غم منجرسوخت
در ناي من حقير غم پيچيد ست
حكاكم و هستي من احقر سوخت


نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

ميعادگاهپرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست.


نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387

سلام به همه دوستای گلم من از دیدن این تصاویر خیلی لذت بردم .

دوست دارم دوستان هم ببینند و لذت ببرند و ببینند ایران ما چقدر زیباست.

حیف شد که برنامه مسافرت امسالم کنسل شد .

 

North-Western Iran

Cottage in northern Iran

Uramanat - North-Western Iran

Izeh - South-Western Iran

Layalestan- Gilan, Northern Iran

   

Bagh-e Eram Palace & Gardens - Shiraz

Oroomieh Lake -North-Western Iran

Winter night in Isfahan

Marble Palace - Tehran

Vank Cathedral - Isfahan, Iran

Museum of Fine Arts - Tehran, Iran

 

Shahzadeh Gardens -Mahan - Kerman

Waterfalls near Shiraz - Iran

Chehel Sotoun Palace Pavilion - Isfah   

Aali Gaapou - Isfahan, Iran

Lahijan - Guilan Province, Iran

Asalem - Khalkhal - Northern Iran

Niasar - Isfahan, Iran

 
 Mansion in Mazanderan - Northern Iran
 

نازنین(مژگان) نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette





کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by ehsas51.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM